کو خدا؟

۱. آواز دادم ای مسلمان کو خدا؟  /  از چه گشتی از دل و دینت جدا؟
بهر حرص و بهر آزی تو کنون  /  ورنه راهت می نبود این سان خطا ...

۲. برام از چین یه سوغاتی آوردن که شرح جالبی داره این تحفه از آب گذشته. مجسمه یک اژدها که نماد سنتی و باستانی چین است. البته به شکل یک مجسمه موزیکال که با کوک کردن آهنگ می زنه. اما نکته جالبش اون آهنگه. آهنگ Happy Birth day to you ... یعنی یک آهنگ که از ناف آمریکا بر می خیزه ... هم چنین یه جایی نقل یه کلیپ بود که در مورد ستم و ظلم آمریکا به مردم جهان ساخته بودند و آهنگ زمینه اش (ای کاش سرود ملی آمریکا بود) آهنگ فیلم معروف کریستف کلمب بود.

۳. دیشب برای دومین بار از تلویزیون برنامه ۱۶ آذر آقای خاتمی رو نگاه می کردم. حداقل ۳۰ دقیقه با پخش قبلی اش اختلاف داشت ...


میلاد

با خدا ...

و ما از رگ گردن به او نزدیک تریم / ق 16

 

خدایا می خواهم برایت نامه بنویسم. اما نمی دانم که چه جوری شروع کنم. شاید باید بگویم که : «سلام خدای عزیزم. حالت چه طور است؟ اگر از حال من بپرسی ... » اما نه. این طوری نمی شه. چون حتما خودت می دانی که حال من چه طور است. خدایا، خودت به من کمک کن که برایت یک نامه درست و حسابی بنویسم. یعنی یکی که نه. خیلی بیشتر از یکی. این قَدُر که حرف هایم تمام بشوند. یا نه... اصلا این قدر که کاغذ هایم تمام بشوند. اما شاید خودکارم زودتر تمام شد؟ اصلا بگذریم...

خدایا! من همانی هستم که مدام مزاحمت می شوم. من همانی هستم که وقت و بی وقت با تو درد دل می کند. خدایا، خیلی وقت است که با تو درد دل نکرده ام و در خانه ات را نزده ام. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و قریب می کند و بعد چشمهایش را می بندد و می گوید : «من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی! »

همانی که کلی روزه نگرفته دارد. همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شوند. همانی که پشت سر مردم حرف می زند و گاهی اوقات بدجنس می شود. گاهی هم خودخواه و از خود راضی. حالا من را شناختی؟

خدایا من می خواهم که با تو دوست بشوم. تو همه چیز من را می دانی. اصلا تو خودت گفته ای که از رگ گردن هم به ما نزدیک تری. مگر غیر از اینست؟ تو می دانی که من چه لباسهایی دارم و هر کدام چه رنگی هستند. تو حتی می دانی که من توی کشوی میزم چه وسایلی گذاشتم...

اما من هیچی از تو نمی دانم. هیچی هیچی که نه، یک کمی می دانم. اما این یک کم خیلی کم است. من یک عالمه حرف دارم که با تو بزنم. یک عالمه سؤال ازت دارم. سؤالهایی که هیچ کس تو دنیا جوابشون رو بلد نیست. نمی دانم؛ شاید هم اصلا هیچ سؤالی نداشته باشم که بشود پرسیدشان.  اما تو حتما می دانی که چه سؤالهایی را می شود پرسید. پس شاید می خواهم که یک چند تایی از آن ها را هم به من یاد بدهی. اما باید قول بدهی که کمکم می کنی! قول می دهی؟

 
میلاد

آخیش

خب حالا اندکی راحت شدم. اگه گفتی چرا ؟چون امتحان کلاس زبان را دادم ولی از انجا که بعد از هر آسانی ای سختی است وقتی جواب امتحان را گرفتم به طور خفن در سختی فرو خواهم رفت  .البته بگذریم که من یکی همیشه در این تیپ سختی ها هستم . یه وقت فکر نکنید ناشکری میکنم ها.تاباشه از این سختی ها باشه.

علی

کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس ...


به نام حضرت دوست


سه شنبه اولین نشست وبلاگیمون رو نصفه نیمه داشتیم خونه ی میلاد اینا من و حامد به خاطر ج.ه. اونجا بودیم قرار بود علی هم بیاد ولی خوب یه کاری داشت که به همین خاطر هم به صورت آن لاین (از طریق تلفن) با هم صحبت کردیم و وقت نشد در مورد مسائل مختلف با هم بحث کنیم . انشاالله تو یه وقت دیگه شام خونه علی آقا نشست میذاریم تا دیگه براش کار پیش نیاد !
ـ‌ هفته دیگه برای ما م...ی ها هفته شهدا است... !
ـ خوب که چی؟
ـ خوب که چی نداره ! هفته شهدا یا هر مراسم دیگه ای دو تا فایده که بیشتر نداره . یکیش اینه که برای مراسم کار کنیم تا امتیاز بگیریم و آخر سال بتونیم بریم اردو تشویقی دومیش که از اولی مهمتره اینه که برای مراسم چندتا از زنگهای درسیمون می پره (تعطیل می شه) .
ـ واقعا اگه همه مثل تو باشند همون بهتر که در هر چی مراسم و یادواره است تخته کنن!

ـ چرا در شو تخته نمیکنن؟
ـ لابد دلیلی داره که تو اون رو نمی فهمی... 


برنامه آن سوی خبر ها رو که دیدین تازگی ها تو این برنامه برای پیدا کردن ریشه مشکلات مردم خیلی تلاش خوبی میشه ولی چه فایده که در مورد هر موضوع وقتی پیگیری هاشون رو دنبال میکنی و جواب های مسئولین رو میشنوی میبینی که آخر سر همه تقصیر ها رو گردن یه موسسه یا وزارت خونه یا اداره میندازن و اون موقع گوینده میگه الارقم تلاش های بسیار موفق به مصاحبه با مسئول این موسسه نشدیم و برنامه تموم میشه ...
این هم یه نوع پیگیری و دلسوزی برای مردمه دیگه!
پشت قاب بی نفس
مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس
   
احمد

قضاوت

تو یک مجله انگلیسی چشمم به تیتری به نام "پای درد و دل کارمندان آمریکایی " افتاد که نگاهش میکردم ساده و قابل ترجمه بود. آن را با کمی edit ترجمه کردم . بخوانید و خود انتخاب کنید.

 

زندان و محل کار

در زندان: بیشترین ساعات روزت در یک سلول  8 در10 متر می گذرد.

سر کار: بیشترین ساعات روزت در یک جعبه 8 در 6 متر می گذرد.

***

در زندان: در طول شبانه روز  3 وعده غذا خواهی داشت.

سر کار: تنها یک تنفس کوتاه برای یک وعده ناهار داری که باید بابت آن هم پول بپردازی.(یاد حکایت ناهار خوری مدرسه مان افتادم.)

***

در زندان: نگهبان در را برایت باز و بسته میکند.

سر کار: همیشه باید یک کارت رمز دار همراهت باشد تا بتوانی در را برای خودت باز و یسته کنی.

(البته تو مملکت ما این کار فقط منشا به حقوق و مزایا رسیدن دارد.)

***

در زندان: به راحتی می توانی تلویزیون ببینی،  بازی کنی، بزنی، بکوبی و ... .

سر کار: حتی برای تلویزیون دیدن اخراج خواهی شد.

***

در زندان: دستشویی مخصوص به خودت داری.

سر کار: یک دستشویی مشترک داری که هر آدمی از آن استفاده می کند.

(خوب نمیدونم با این همه تکنولوژی(نانو) یک فکری نتوانستند به حال این مسئله کنند،این هم برتری توالت های اصیل ما!!!)

***

در زندان:با آدم های سخت گیری سر و کار داری که نگهبان نامیده می شوند.

سر کار: با آدم های سخت گیری سر و کار داری که رئیس خوانده میشوند.

(هیچ نیازی به توضیح ندارد، برای اطلاعات بیشتر به این آدرس مراجعه کنید.)

***

در زندان: برای کارها و هزینه هایت از مالیات دیگران استفاده میکنی.

سر کار: نه تنها تمام هزینه های کاری خودت را باید بپردازی بلکه قبل از دریافت، مالیاتت کسر و صرف هزینه های زندانیان می شود.

***

در زندان: اجازه داری که خانواده و دوستانتان را ملاقات کنی.

سر کار: حتی تلفنی هم نمی توانی با آن ها صحبت کنی.

 


حالا که بحث زندان شد یک چیزی را در آخر سر اضافه کنم که یک بنده خدایی میگفت که اگر من را به سلول انفرادی ببرند ، برنامه های زیادی برای رسیدن به رشد دارم و برای آن لحظه ها هم کلی برنامه ریزی کرده ام!!! خوب بعید نیست که چنین فردی هم اگر کارمند نبود، زندان را انتخاب می کرد.

 


دو سه روز پیش یک خبر خیلی خوبی که شنیدم ساختن نانو تیوپی به طول 4 cm بود.واقعا خوشحال شدم . بحث آسانسوری که ماه و زمین را  به هم وصل می کند، ابر رسانا ها هایی که دیگر یه سرما ی زیادی احتیاج ندارند، باتری های هیدروژنی به معنای واقعی و ... .

 


حامد

بد بختی

نظر شما در رابطه با اینکه انسان هر روز امتحان داشته باشد چیست؟

به احتمال زیاد نظرشما مثبت نخواهد بود مگر اینکه خیلی بچه مثبت باشید .البته نظر بچه مثبت ها هم وقتی هر روز دو یا سه تا امتحان داشته باشند منفی است . من یکی که دارم امتحان بالا می آورم وقیافه ام هم شبیه برگه ی امتحانی شده وجالب تر اینکه همه آنها را گند زدم وامروز فردا است که با ارد نگی از مدرسه بیرون بی اندازند (البته در این مورد کمی پیاز داغ را زیاد کردم) . حتما درک کرده اید که چقدر بدبخت هستم. علت این بد بختی چیزی نیست جز داشتن یک معلم راهنما ی لر .امیدوارم شما گیر معلم راهنمای لر نیفتید.

در پایان بد ندانستم که از یک لطیفه ی زبر لری را تعریف کنم :

رزی لری به ایتالیا میرود .او به هتل میرود واتاقی اجاره می کند . به اشتباه فردی ایتایایی به اتاق او زنگ

می زند و می گوید :انتونی  و لر به علت ان که لر است سریعا جواب می دهد :خود تی  . جد و ...

حال فکر کنید راهنمای ما لر است .

 

علی

وطن یعنی خلیج تا ابد فارس ...

بمباران گوگلی نتیجه داده و حالا دیگه در صدر فهرست جستجوی گوگل با هر عبارت شامل Arabian Gulf لینک این سایت مشاهده می شه :http://arabian-gulf.info

واقعا که جا داره از اون کسی که این ایده رو داده تشکر کنم.
بدیهی ترین حق هر ملتی تمامیت ارضی کشورش است. تا آن جا که من می دانم خلیج فارس همیشه فارس بوده و هست و خواهد بود ...

میلاد